ماجرای کلاه آقای خامنه ای

Posted on 15 سپتامبر 2010

0


نوشابه امیری

عکس های دیدار «سران نظام» جمهوری اسلامی با آقای خامنه ای ـ امام المسلمین ـ در روز عید فطر، همه ویژگی های یک شرایط استبدادی و سرنوشت تلخ مستبدان را پیش رو می گذارد؛همان حکایت «کلاه کلمنتیس» نوشته میلان کوندورا ـ نویسنده چک ـ که با بازخوانی یک تصویر، آنچه را در دوران دیکتاتورها می گذرد و بردیکتاتور ها می رود، عیان می کند؛سرانجام پیشینیان آقای خامنه ای. اسفا که او نیز راه هم اندیشان و هم روشان خود رفت و ندانست که ایوان مدائن را، باید که آیینه عبرت دانست.

کلاه کلمنتیس، داستان چگونگی حذف آدمیان در یک نظام دیکتاتوریست. در اولین عکس های این نظام، رهبر، در جلو عکس ایستاده و پیرامونش، یاران، همه جمع اند. یارانی همه در ظاهر، همدل و همزبان.

در گذرزمان اما، از تعداد یاران کاسته می شود. هر سال کسی از «نظام» حذف می شود؛ از عکس یادگاری، پاک می شود. قیچی می شود. تا فقط می ماند آخرین نفر که کلمانتیس باشد و «رهبر».

نوبت به این یکی نیز می رسد. او هم از عکس یادگاری، قیچی می شود؛مشکل اما اینجاست که کلمانتیس، کلاهی بر سردارد که حذف شدنی نیست. برای حذف کلاه باید، سر رهبر نیزبه تیغ حذف گرفتار آید؛پس می ماند و عکس یادگاری منحصرمی شود به دیکتاتور و کلاه کلمانتیس؛دیکتاتوری تنها و کلاهی به نشانه روزگار خوش سپری شده.

داستان رتوش عکس های نظام جمهوری اسلامی هم از همان سال های اولیه آغاز شد. هر بارعکس ها و فیلم های فرود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد را می دیدیم، کسی از جمع همراهان حذف شده بود. روندی که در پایان، به نمایش بنیانگذار جمهوری اسلامی با خلبان فرانسوی محدود شد. گویی آقای خمینی تنها آمده بود و یگانه همراهش هم بیگانه ای که حذف شدنی نبود.

اینک همانان که عکس ها و فیلم های ورود آقای خمینی را به وی و خلبانش تقلیل دادند، می روند تا از همه ماجراها و همه آدم ها و همه داستان ها، هیچ باقی نگذارند جزعلی و حوضش. حکایت این عکس که باید آن را دید ابتدا:

عکس، بیانگر همه تنهایی های یک دیکتاتورست. در کنارش به اصطلاح رهبران سه قوه نشسته اندبا سه زاویه مختلف نگاه. قیافه ها پرچین و نگاه ها پر زکینه و خشم. نه علی لاریجانی، رئیس قوه مقننه، طاقت دیدن رئیس قوه مجریه را دارد نه آن لاریجانی دیگر، سرافرازی یک رئیس عد التخانه را. رئیس قوه مجریه هم که خود به تمامی تصویر یک نظام کودتاگر نگرانست؛نظامی که دایره خودی ها و وفادارانش، هر روزتنگ تر و تنگ تر می شود.

 فاصله این عکس با اولین عکس های «دیدار پرشور» رهبر نظام با سران نظام، به اندازه یک گذرهولناک است؛گذر از جمع یاران آرمانگرا به مشتی کوتوله سیاسی؛ واقعیت تلخ نظامی که روز به روز تحلیل رفت و به جایی رسید که دیگر کسی برای فرستادن به روی صحنه نداشت؛صحنه ای که در آن سیاه لشگری ها، نقش بازیگر اول را ایفا می کنند و چه اندازه بد؛چه اندازه تلخ.

صحنه ای که در آن هیچ نشانی از شکوه آغازین نیست. بنیانگذار نظام هم می شود عکسی کوچک، نصب شده در گوشه صحنه، و برای خالی نبودن عریضه. «آکسه سوار» صحنه.

عکسی که در بی جانی نیز، از آن اندوه می بارد و حیرت از آنکه چه می خواستیم و چه شد. کاش آقای خامنه ای، اینک که همه فرصت ها را سوزانده، دمی با خود خلوت کند و تنها به این عکس بنگرد تا دریابد چراملک الشعرای دربار وی هم می گوید:

 دریغ است از «ولی» اما «ولی» تنهاست بی مردم

علی، آری علی، حتی «علی» تنهاست بی مردم

Advertisements
Posted in: اجتماعي