من روز عاشورا آمدم

Posted on 18 دسامبر 2010

0


امسال روز عاشورا داستان جالبی داشت , من از ساعت 9.30  صبح رسیدم مترو می خواستم ایستگاه آزادی پیاده شوم که از  بلند گوی داخل واگن شنیدم که در ایستگاه آزادی تا اطلاع ثانوی قطار توقف نمی کند پس رفتم ایستگاه نواب . با بچه های ساعت 10 صبح قرار داشتیم پس پیاده راه افتادم بسمت خیابان آزادی اولین موتور لباس شخصی ها را داخل خیابان آذربایجان دیدم و بعد نزدیک خیابان آزدی شاید 150 نفر نیروی ضد شورش و لباس شخصی ها بودند ,از سر تقاطع آزادی با دوستان  تازه راه افتاده بودیم سمت خیابان حبیب الهی که یکی از دوستان گفت که داریم توسط یک موتور تعقیب می شویم اول من باور نکردم  اما چند دقیقه بعد یکی دیگه از بچه ها گفت دو نفر دیگر هم هستند ,ما نزدیک ایستگاه اتوبوس بودیم گفتم بچه ها اینجا بنشنیم تا ببینیم از ما رد می شوند یا نه آنها هم حدود 50 متری ایستگاه اتوبوس در دو طرف خیابان ایستادند من که تقریبا مطمئن شده بودم مورد تعقیب قرار گرفته ایم بچه ها را در دو گروه تقسیم کردم دو تا از دوستان را  به سمت خیابان آذربایجان فرستادم و خودم و دوتا دیگه رفتیم سمت آزادی ,بعدا از مدتی که به داروخانه آزادی نزدیک می شدیم باز یکی از دوستان گفت هنوز دارند تعقیبمان می کنند و فاصله اشون هم با ما کمتر شده, یکی از بچه ها گفت برادرم خانه اش تقریبا نزدیک است بریم آنجا من که می ترسیدم آنها تا خانه برادر این دوست ما هم ما را تعقیب کنند گفتم بهتر بریم سمت بی آرتی و سوار اتوبوبوس بشیم تا ببینمی چه می شود ,رسیده بودیم به  پل عابر بعد از داروخانه شبانه روزی آزادی از روی پل عابر رفتیم به سمت ایستگاه بی آر تی که اون دوتا آدم که تعقیبمان می کردند آمدند دنبالمان ولی موتور سوار رفت سمت بهبودی ,ما رسیده بودیم به محل گرفتن بلیط داخل ایستگاه بی آر تی چند لحظه همان جا به بهانه پیدا کردن بلیط  صبر کردیم و منتظر اتوبوس شدیم همینکه اتوبوس نزذیک شد هر سه رفتیم تا سوار شویم یکی از آن دونفر که دنبالمان بود از توی کاپشن خود کلاه سیاهی  در آورد و به سر کشید و با حالت دو آمد پشت ما و وارد بی آر تی شد . من به بچه ها گفتم بعد از ایستگاه انقلاب نفر به نفر پیاده شویم داشتیم به ایستگاه بعدی  سر خیابان خوش می رسیدیم که دیدم موتور سوار از اتوبوس ما سبقت گرفت و رفت جلوتر در ایستگاه چند نفر پیاده شدند و یک نفر از موتور سوارها سوار اتوبوس شد حالا انها ظاهر  دونفر بودند و ما سه نفر ,نفری که کلاه سرش به نفری که تازه سوار شده بود یک اشاره ای کرد آن یکی هم  آمد نزدیک ما و پشت دوستمان ایستاد دیگه کم کم داشتم نگران می شدم که شاید در ایستگاه بعد بخواهند ما را بگیرند, چند دقیقه گذشت رسیدم سر پل کالج من به بچه ها گفتم ایستگاه فردوسی پیاده شویم پس رفتیم سمت در  اتوبوس ایستاد پیاده شدیم اون کلاهی رفت سمت در عقب اتوبوس و  پیاده شد و رفت سمت خروجی ایستگاه که به بچه ها گفتم دوباره سوار شویم , ما دوباره سوار شدیم و یکی از بچه گفت هیئت دوتا ایستگاه جلوتر است در همین حین کلاهی توی ایستگاه جا ماند و اتوبوس راه افتاد اما نفری که از موتورآمده بود سریع برگشت داخل اتوبوس ,یک ایستگاه مانده به سر پیچ شمیران به دوتا از دوستان گفتم من  پیاده می شوم اگر این یارو پیاده شد که شما ایستگاه بعد پیاده شوید و اگر نه  یکی از شما ایستگاه بعد واون یکی ایستگاه بعدی تا ببینیم چکار باید بکنیم من ایستگاه پباده شدم و خوشبختانه اون یا رو هم پیاده شد من رفتم سمت چپ خیابان به سمت میدان امام حسین حرکت کردم اون یارو هم تقریبا با فاصله 30 متر پشت من داشت می آمد حالا ساعات تقریبا 10.40 شده بود نزدیک پیچ شمران موبایلم زنگ زد یک از دوستانم گفت ما ایستگاه پیچ شمران پیاده شدیم بهشون گفتم قرار خیابان  آذربایجان تقاطع سرسبیل ,حالا مانده بودم چطوری از دست این یارو که داشت همین طوری پشتم می آمد خلاص شوم  چند دقیقه بعد که رسیدم سر خیابان پیچ شمیران ,چند نفر داشتند از دوتا  مینی بوس پیاده می شدند با یک ببخشید از بین شون سریع رد شدم پشت مینی بوسها اون طرف  خیابان یک  موتوری وایساده بود, گفتم مستقیم  سر طالقانی گفت بیا بالا ,سوار شدم گفتم عجله دارم اونم گازش گرفت چند متر بالاتر یه نگاهی به عقب انداختم دیدم یارو که من رو داشت تعقیب می کرد داره دنبالم  همه جا رو نگاه می کنه  , به موتوری گفتم چقدر میگری بری سر آذربایجان گفت 3 هزار تومان گفتم برو سریع پیچید توی خیابان سمیه و رفت سمت بهار و دیگه کسی رو پشتم ندیدم چند دقیقه بعد سر آذربایجان پیاده شدم دیدم دوستان هم رسیده اند دیگه ساعت شده بود 11 صبح ,با بچه ها رفتیم سمت خیابان قصرالدشت و تا ساعت 14.30 بعد از ظهر توی خیابانها می گشتیم چند جا هم روی باجه های تلفن شعار نوشتیم سبزها هم بودند اما نه زیاد , از صبح تا ساعت آخر که توی خیابان بودیم شاید 5 -6 تا دسته دیدیم که هیچ کدامشان تعداد نفراتشون  زیاد نبود و شاید بیشترشون هم بچه ها بودند و همه بی شور و حال طوری که سر اذان ظهر داخل خیابان آذربایجان حتی صدای طبل هم به زحمت شنیده می شد چه برسه به اعزاداری و یک عالمه مردم که داخل صف غذا وایستاده بودند اما واقعا تعداد مامورها ولباس شخصی ها زیاد بود تقریبا بیشتر از مردم مامور توی خیابانها بود.

تهران 1389/9/27

Advertisements
Posted in: اجتماعي