شاید آخرین نوشته

Posted on 14 فوریه 2011

0


من حال عجیبی دارم ,نمی دانم چه زمانی دوباره می توانم در وبلاگم مطلب بنویسم چون امروز 25 بهمن 1389 می خواهم بروم بر علیه این رژیم غرق در ولایت فقیه مطلقه که آینده ما و فرزندان ایران زمین را می خواهد به یغما برد تظاهرات کنم ,نمی دانم شاید هم بجنگم وصیت نامه خود را برای همسر دوست داشتنی و دختر عزیزتر از جانم نوشته ام و در آن به تنها دخترکم گفته ام که اگر بر نگشتم ,برای این است که نمی توانم ببینم چگونه ندای من با صورت خیس شده از خونش سر بر زمین سرد گذاشته و جان عزیز تر از جانم را بر سر بی تفاوتی من بگذارد . بخدا در آغوش کشیدن دختر 5 ساله ام ,نمی دانید برای من چه لذتی دارد اما وقتی به یاد شهدایی که بدست این رژیم مظلومانه کشته شده اند می افتم از این خوشی کوتاه خجالت می کشم ,نمی دانم چگونه احساس این لحظات عجیب را بنویسم .نمی دانم وضعیت خانواده ام اگر من بر نگشتم چه خواهد شد عجب حال عجیبی ایست یک لحظه تصویر بزرگ شدن دخترم مدرسه رفتن و خنده اش با دهانی که دندان جلویش را با نخ کشیده از نظرم گذشت, براستی عجب زمانی را می گذرانم . این لحظات براستی اندیشها با چه سرعتی از ذهن می گذرد و بعضعی چه تاثیر شگرفی بر احساس من می گذارند یک لحظه احساس سبکی و نشاط می کنم و لحظه دیگر دلم می خواهد از سر دردی که به گناه ناکرده من و مردمم متحمل آن هستیم فریاد بکشم ,حال معنی مرغ سحر ناله سر کن را بهتر می فهمم ,ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن,آه از این لحظات وصف ناشدنی که قلم قاصر من نمی تواند عجیب بودنش را به کلمات تبدیل کند ,پس به امید بازگشت و پیروزی بر دیکتاتور , تا بازگشتی و نوشتن دیگر خوش .

زنده باد ایران زنده باد آزادی
تهرن 1389/11/25

Advertisements
Posted in: اجتماعي