یعقوب لیث صفاری و زبان شیوای پارسی

Posted on 12 سپتامبر 2011

0


تاریخ 1400 ساله ی خونین ما همیشه صحنه ی نبرد ایرانیان و ایران ستیزان بوده است؛ نبردی سهمگین بین آنانی که بزرگی و سروری را برای ما میخواسته اند، با آنانی که [خود] اسیر باورهای دگم مذهبی/ایدئولوژیکشان و برای پاسداشت باورهای ضد ایرانی شان، در همه حال ستون پنجم دشمنانمان بوده اند؛ هرچند که گاه نام و چهره ای ایرانی داشته اند!

یعقوب لیث صفاری را پدر زبان پارسی نامیده اند؛ چرا که پس از یورش جانسوز اعراب مسلمان به ایران، نخستین کسی است که از شنیدن شعر به زبان عربی سربرتافت و آن را زبان بیگانه ای نامید که برایش نامفهوم بود.

یعقوب که در دوران سلطه ی خلفای عباسی به دنیا آمده و به همین دستاویز نامش عربی شده است [چه، در همه ی چند قرن حکومت ضد ایرانی خلفای عباسی، گفتگو به زبان پارسی و گذاشتن نام پارسی بر کودکان ایرانی ممنوع بود] اما یعقوب، چنان نمایی از ایران دوستی به نمایش میگذارد که براستی ستودنی است.

پس از این که یعقوب لیث بارها و بارها با خلیفه ی نااهل بغداد میجنگد و بخشی از ایران را از چنگال پلیدش بیرون میکشد، «المعتضد بالله» بخشهایی از ایران را [لابد سخاوتمندانه] به او میبخشد. یعقوب در پاسخ این «بذل و بخشش» به المعتضد مینویسد:

 «هنگامی که ما در باره ی بخشش و کار شما شنیدیم، که استانهای بسیاری از ایران را بخود ما ایرانیان بخشیده اید؛ بسیار فریفته شدیم. ما به برادرانمان گفتیم که خلیفه ی بغداد تا چه اندازه بخشنده و بزرگوار است که اداره ی استانهای خودمان را بخودمان واگذار میکند!

«از کجا خلیفه، قدرت چنین دَهشی را بدست آورده است؟

«خلیفه هرگز دارای استانهای ایران نبوده است که اینک بتواند اداره شان را به ما ببخشد!

«اما براستی بغداد، زمانی در بین النهرین که نخستین استان ایران بود، بر روی خاکستر تیسفون و بر پُشته ای از کشته شدگان صدها و هزاران هم میهن ما ساخته شد، و شما روح سرگردان نیاکان کشته شده ی ما را شبها در حال گام زدن در کنار بارگاه با شکوه خود میتوانید ببینید. آنها چشم در چشم شما میدوزند و شما را پریشان میکنند. آیا راست نیست که بغداد به بهای خون ایرانیان ساخته شده است؟

«خلیفه باید پاسخ این پرسش را به جهانیان بدهد!

«آیا آنچه که خلیفه و نیاکانش برای ایران کرده اند؛ میتواند نشانی از دادگستری داشته باشد؟

«من یعقوب لیث، پسر لیث سیستانی، یک مسگر ساده، یک کارگر ساده، یک فرزند ایران، با قدرت مردم ایران، با این نوشته، هر دو اختیارات خلیفه را رد میکنم:

1 – نفرین و محکومیت خود، برادرانم و یاران ایرانی ام را!

2- بخشش و برگرداندن استانهای خودمان به خودمان را!

«من هرگونه دخالت بغدادیان در کار ایرانیان را رد میکنم.

«ما به خلیفه ی بغداد نیاز نداریم که استانهای خودمان را که پیشاپیش پس گرفته ایم و برای ایران است و نه هیچ کس دیگر؛ به ما ببخشد. خلیفه شاید خلیفه ی جهان باشد، اما هرگز خلیفه ی ایران نمیتواند باشد/امضاء/یعقوب لیث صفاری»

داستان از این قرار است که خلیفه ی بغداد، یعقوب لیث صفاری را «کافر» میخواند؛ چون از فرمانش سرمیپیچد و به آزاد ساختن بخشهایی از ایران همت میگمارد. خلیفه که [مانند همه ی مستبدین عقیدتی] خود را «جانشین» خدا بر روی زمین میانگارد، نخست یعقوب را کافر میخواند؛ بعد، اما از موضع شکست، بخشی از ایران ِ آزاد شده به دست یعقوب را به او واگزار میکند.

پس از این «بخشش» است که یعقوب، چون نمیتواند ریاکاری، فریبکاری، نخوت و گستاخی خلیفه ی عباسی را تحمل کند، به بغداد یورش میبرد؛ اما به دلیل فریبکاری خلیفه و سوء استفاده اش از باور مذهبی سربازان یعقوب، و شکافی که در میان سپاهیانش میافتد، شکست میخورد و باز میگردد.

این جنگ و گریز ناتمام، این سوء استفاده از جهل عوام و این تلاشها برای بیرون آمدن از زیر یوغ خلفای مهاجم و ایران ستیز، همیشه و همیشه در بستر جامعه ی ایرانی ما در همه ی این 1400 سال تداوم داشته است [و دارد] که گاه با پیروزیهایی مقطعی همراه بوده است و البته بیشتر با شکستهایی جانسوز!

اما کار بزرگ یعقوب لیث صفاری، زنده کردن زبان شیوای پارسی و رسمی کردن زبان پارسی در ایران ماست که این رسمیت همچنان ادامه دارد. یعقوب قرنی پیش از سپهبد زبان پارسی، فردوسی توسی میزیست. یعقوب لیث صفاری سخن گفتن به زبان عربی را ننگ میشمرد. اگر تلاش یعقوب و پس از او فردوسی توسی نمیبود، ما نیز همچون مصریان [به گفته ی شادروان شجاع الدین شفاء] از بیخ عرب میشدیم و همه ی هویت، فرهنگ، تاریخ و زبان شیوای پارسی را از دست میدادیم!

  دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان پارسی» مینویسد: «یعقوب لیث صفاری در سال 245 هجری قمری دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس میکند و فرمان میدهد که «زبان دری» زبان رسمی ایرانیان باشد. این رسمیت تاکنون ادامه دارد.»

نويسنده ی کتاب «تاريخ سيستان» نیز مینویسد:

«یعقوب… پس شعرا او را شعر گفتندی، به تازی: «قد اكرم الله اهل المصر و البلد؛ بملك يعقوب ذي الافضال و العدد»

«چون اين شعر بر‌خواندند، او عالم نبود [یعنی در کشور زیر یوغ اعراب و خلفای عباسی، عربی بلد نبود] در نيافت؛ محمد‌بن وصيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و بدان روزگار نامه ی پارسی نبود [یعنی مردم اجازه نداشتند به زبان پارسی بخوانند و بنویسند و گفتگو کنند؛ ممنوع بود] پس يعقوب گفت: «چيزی كه من اندر نيابم، چرا بايد گفتن؟»

«محمد وصيف پس شعر پارسی گفتن گرفت، و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

دكتر حسن رضايی باغ بيدی زبان ‌شناس، درستی این سند تاریخی را تائید میکند و مینویسد: «من اين مطلب را تاييد می‌كنم؛ البته رسمی شدن نه به اين معنا كه الان رواج دارد؛ بلكه به اين معنا كه یعقوب لیث صفاری نخستين كسی بود كه شعر گفتن به زبان پارسی را تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان پارسی شد.

یعقوب لیث صفاری در سال 254 هجری قمری زبان پارسی را رسمی کرد.

دکتر مهدی مجتبی، رئیس گروه زبان و ادبیات دایره المعارف اسلامی نیز در همین راستا میگوید: «تا عهد يعقوب ليث صفاری، زبان رسمی ايرانیان يا حكومتهای ايران، عربی بود. زمانی كه شاعری شعری به زبان عربی برای یعقوب لیث صفاری خواند، یعقوب معنی شعر را در نيافت و آن جمله ی معروف را گفت كه: «چيزی را كه من درنيابم، چرا بايد گفتن؟»

«و دستور داد كه زبان پارسی، زبان رسمی جامعه شود. پس از آن ديگر كسی حق نداشت در دربار او به زبان عربی سخن بگويد. پس از او سامانيان و آل بويه هم زبان پارسی را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگيری كردند.»

یعقوب لیث صفاری در سال 265 هجری قمری در گندی شاپور به بیماری قولنج درگذشت. آرامگاه این رویگرزاده ی دوست داشتنی در روستای شاه آباد در ده کیلومتری شهر دزفول در استان خوزستان ایران است!

یاد و نام یعقوب لیث صفاری و همتایانش بلند آوازه باد!

نادره افشاری

21 تیرماه 1390

Advertisements
Posted in: اجتماعي